! . . . خبرهای یک خبرنگار قرمز . . . !
دیروز یه روز خاص بود برام...
یه روز مهم...
روز تولد کسی که اگه نبود شاید...
نه...
حتما خیلی از روزام تکراری بود...
دیروز روز کسی بود که اگه تو یه روز کمتر از 2 بار ببینمش دلم لک میزنه واسش...
واسه جیغ جیغ کردنش...
واسه این چیه گفتنش...
واسه تف مالی کردنش...
واسه همه ی شیطونیاش...
شاید باور کردنی نباشه اما از همون ماههای اول زندگی این فسقلی با نمک از نشستنش از دست زدنش از بای بای کردنش از دست دادنش از پل رفتنش و حالا از راه رفتنش اگه من و مامان و بابا و آبجی بیشتر از مامان و باباش خوشحال نشده باشیم کمترم نشدیم
آره....
علیرضا پسر کوچولوی همسایه و تنها آشنای ما تو مشهد حالا واسه ما تبدیل شده به...
به یه داداش کوچولوی شیرین و دوست داشتنی...
و البته جالب اینه که اون به خونواده ی ما وابسته تره تا مامان و بابای خودش...!!!!
« . . . اولین بهار زندگیت مبارک علیرضای من . . . »
«» «» «» «» «» «» «» «» «»
امتحانای میان ترم (یا بهتره بگم قسمتی از ترم)
امتحانای میان ترم شروع شده و من به شدت درگیر درسم...
میخوام بچسبم به درس و بشم شاگرد اول کلاس...!!
فعلا که یه نمره ی کامل و یه نمره اول کلاس حاصل این زحمات بوده!!!
تا ببینیم بقیه نمره ها که هفته ی آینده میاد چی میشه...!
«» «» «» «» «» «» «» «» «»
این روزا اتفاق قابل نوشتن خیلی زیاده اما خوب این درس واقعا وقتی واسه کارای متفرقه نمیذاره...!!
یکی از مهمترین اتفاقایی که افتاد برام برگشتن یه عزیز به زندگیمه...
کسی که شاید خودش ندونه بودنش کنارم چقدر بهم آرامش میده...
حتما میاد اینجا و میخونه نوشته هامو...
شاید درست نباشه اسمشو اینجا بیارم اما...
دلم میخواد باور کنه که با همه ی شیطونی کردناش و شاید یه جاهایی اذیت کردناش چقدر...
دوستش دارم...
«» «» «» «» «» «» «» «» «»
ای محبوب جاودانی ؛
ما را به جرعه ای از عشق مهمان کن
و برقی از منزل لیلی بدرخشان
تا خرمن وجودمان را خاکستر کند
آمین...