سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
. . . عشق است پرسپولیس . . .

چت روم

چت روم
 
داناترین مردم کسی است که شکّ یقینش را زایل نکند . [امام علی علیه السلام]
 
امروز: یکشنبه 9 بهمن 90


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...


(جواد نوروزی)


پ.ن: ادامه پست قبلو که  تایپیده بودم گم کردم. اگه حسش بود دوباره می تایپم!


 نوشته شده توسط ... زهرا ، کوچولوی خوشبخت ... در شنبه 1/11/90 و ساعت 1:46 عصر | نظرات دیگران()

میخوام بعد این 10 ماهی که از سال گذشته و وبلاگم خاک گرفته


از براورده شدن آرزویی بنویسم که سال ها انتظارشو کشیدم


شاید به نظرت مسخره بیاد اما... واسه من دنیا تا ارزش داشت اون لحظه ای که...


بزار از اول برات بگم... از لحظه ورودم به...


(در مورد قبلش و دردسرای رفتن به اونجا به دلایل امنیتی نمیشه توضیح داد)


روز 1شنبه هفته گذشته تو روزنامه خراسان یه خبر بد جوری حواسمو پرت کرد...


"اردوی تیم فوتبال پرسپولیس در مشهد"


زنگ زدم به آقای ظهورنیا، نماینده تیم تو مشهد...


خبرو تایید کرد، گفت فردا شب وارد مشهد میشن تا 5شنبه شب هستن


دلم تاپ تاپ میکرد...


خلاصه میگم براتون...


با مژی قرار گذاشتیم هتل پارس


من بنا به دلایلی دیر رسیدم، مژی اونجا بود


جلوی هتل یه نفر کارتمو دیدو گفت تو لابی بشین تا بیان


رفتم تو نشستم کنار مژده و حرف زدیم با هم


یه نیم ساعتی گذشت، یه دفعه یکی با لباس تیم اومد پایین


دقیق که نگاه کردم دیدم آره


وحید هاشمیان بود


رفتم جلو


-سلام آقای هاشمیان، بوووق هستم از خبرگزاری بوووق!! میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟


با یه لبخند کوچیک گفت من تو خبرگزاری بوووق با آقای بوووق ارتباط دارم


یه لبخند سرد زدمو برگشتم پیش مژده


یه مدتی گذشت تا...


بله... شروع شد


یکی یکی شیرای خفته ی قرمر شروع به پایین اومدن کردن


اول مجتبی شیری اومد،چند نفری که تو لابی بودن ریختن سرش!! عکس، امضا...


مژی رفت جلو، خودشو معرفی کردو شروع کرد به صحبت کردن...


من چشمم به آسانسوره، پس کی میاد اونی که به خاطرش تا اینجا اومدم؟؟؟


دلم تاپ تاپ میکنه...


بازیکنا میان تک تک...


شیث، نصرتی، اولادی...


شیث گفت میدونی که من مصاحبه نمیکنم!


نصرتی گفت ساکمو بزارم میام و اومد و با مژده صحبت کرد


اولادی در رفت!


کلی مصاحبه از دست دادم که مبادا تو بیای و من نتونم باهات حرف بزنم


شکوری رو به مژی نشون دادم،محمدم اومد،با منصوریم که قبلا گرفته بودیم...


همه اومدن دیگه، پس آخه  تو کجایی؟؟؟


یه دفعه...


 نوشته شده توسط ... زهرا ، کوچولوی خوشبخت ... در چهارشنبه 7/10/90 و ساعت 3:25 عصر | نظرات دیگران()

چیزی شبیه معجزه داره
دستامو تو دست تو میذاره


باز عشق این کابوس رویایی
دست از سر من بر نمیداره


درکم کن این دیوونگی سخته
با تو خیالم از خودم تخته


شاید ندونی اما باور کن
هرکی که با تو باشه خوشبخته...


خوشحالم که هستی
که نفسم به نفست بنده
که دستام تو دستاته
ولم نکن که میمیرم بی تو.............


نکته: احیانا کسی این شعرو به خودش نگیره.....! چون مخاطب این متن همیشه کنارمه
به خاطر پست قبلمم ازش یه دنیا معذرت میخوام، شیطونی کردم، تو که بزرگی ببخش...


بووووووووووووس   بووووس   بووووووووووووس


 نوشته شده توسط ... زهرا ، کوچولوی خوشبخت ... در شنبه 16/11/89 و ساعت 11:34 صبح | نظرات دیگران()

اون که میگی بدون اون ممیری


بزار بره نباشه جون میگیری


‹...توکلت علی الالله...›


 نوشته شده توسط ... زهرا ، کوچولوی خوشبخت ... در چهارشنبه 15/10/89 و ساعت 8:36 صبح | نظرات دیگران()

چقدر زود بزرگ شدی و قد کشیدی


چقدر زود حرف زدنو یاد گرفتی


عشق می کنم وقتی صدام می کنی و میگی « آجی زهلا »


چقدر شیرینه شنیدن صدات


چقدر لذت بخشه نگاهت


چقدر آرومم میکنه حضورت


چقدر دلم می گیره از ناراحتیت


بغض می کنم از بغضت


و آتیش می گیرم از مریض بودنت


نمی تونم ببینم اشکتو


بخند علیرضای دلم


بخند کوچولوی من . . .


دومین بهار زندگیت ....... دومین بهار زندگی منم هست


و سهمت تو خوشبختی این روزای من شاید بیشتر از همه


تولدت ستاره بارووووووووووووووون


Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com


 نوشته شده توسط ... زهرا ، کوچولوی خوشبخت ... در پنج شنبه 4/9/89 و ساعت 8:19 عصر | نظرات دیگران()
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 52
مجموع بازدیدها: 20111
جستجو در صفحه

پیوندهای روزانه
خبر نامه